تبليغاتX
حـــــــــــیـــــــران

welcome


حـــــــــــیـــــــران


شعرهایی پراکنده از رهی معیری

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

راز نهفته

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلکش حمایتی که نکردم

نیش و نوش

 کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
 در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

 هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

 نیرنگ نسیم

نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
 سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم

سایه هما

چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبه رویش هما سایه فکنده است
از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

فریب

 چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

آتش گل

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
 به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
 رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد

چشم نیلی

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری
از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری

اشک و آه

عمری چو شمع گریه جانسوز می کنیم
روزی به شب بریم و شبی روز می کنیم
اشکیم و جان گدازتر از آتشیم ما
آهیم و کار برق جهانسوز میکنیم

 صبح پیری

تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تکم برد
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
 بال همت می گشایم تا بر افلکم برد

 

 ر

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:51 توسط حیران |

حریم عشق

با دست مولا قصه مجنون نوشتن واسه من ...

اگه مست مستی بگو یا علی        اگه "می" پرستی بگو یا علی

به بالای دست علی که دست نیست   تو که زیر دستی بگو یا علی

 

وقتی میرفت آسمون و زمین میگفتن نرو مولا .. نرو .. اما رفت چون میخواست با دست خودش قصه مجنون  رو بنویسه ... وقتی بر میگشت فرقش خونی شده بود  .. آسمون میگفت بگین تصدق سرش . بریز هوا صبح سحر .. زمین میگفت بگو بیان نگاش کنین . اینه سزای عاشقی

 

یک بار دیگر عشق را با خون نوشتن ... تعبیر لبخند تو را گلگون نوشتن

تا دست عشق از پیکر عاشق جدا شد ... با دست مولا قصه مجنون نوشتن .....

این کوچه ها بی تو همیشه بیقرارن ... حس غریبی بین پاییز و بهارند

رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن ... بوی تو رو دارند و تو رو اما ندارند 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:12 توسط حیران |

خدا...............!

 
خدایا!
 
به رغم تمامی تلاش هایم
 
شکست خورده ام .
 
نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
 
تا دریابم که  در هر چه روی می دهد
 
رحمت تو نهفته است.
 
مرا خردی بخش
 
که شکست را توقف نداند
 
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
 
تا دریابم ،‌ راه موفقیت من را
 
شکست های بی شمار هموار می کند
 
خدايا
 
 
معبودم!
 
 
تو به همه چيز آگاهي
 
 
 پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
 
 
در اندوه و شادي،
 
 
معبودم !
 
 
بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
 
 
خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
 
 
با ديدگاني شگفت زده
 
 
زيبايي را مي جويم
 
 
كه ذات توست .
 
 
و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
 
 
به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
 
 
از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
 
 
دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:52 توسط حیران |

همیشه عاشق همیشه تنها

همیشه عاشق همیشه تنها

     

نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!
 

     

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:43 توسط حیران |

یلدای عاشق


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

                                                        آخر ای مـاه تو همـدرد من مسکــینی

کاهش جام تو من دارم و من می دانم

                                                      که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

                                                      سـر راحت ننهـــادی به سر بالینــــــی

این گل که عاشقانه خودش را به باد داد

می خواست در میان شما سر سبد شود

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:55 توسط حیران |

دوستت دارم با تمامی وجود


گریه می کنم
اشکهایم روی گونه هایم می لغزد
دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد
زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود
با من بودی
سرت بر روی شانه هایم بود
زمزمه هایت همیشه در گوشم هست
به یاد جملاتت می افتم
همیشه تو را در کنارم حس می کنم
اما دیگر
تمام شد
وقتیکه در زمین و آسمان
تو آغاز می شوی
یکی بود
یکی نبود
غیر تو این جا کسی نیست
...
گوش هایم را بریده ام
اما هنوز
در گوشم صدای توست
به گردنم دست زدم
این جا
جای دستهای توست
بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم
دست نمی دهم به این بازی
بازی عشق هم پایانی دارد
پایان عشق
جدایی
رهایی
وقتی تو نیستی
من با خودم هم حرفی ندارم
آن جا که از دست دادن
تو را شرم نمی شود از با من بودنش
من دستم را به کسی دیگر نمی دهم
چرا که من تو را
دوست دارم
برای تو هر کاری کردم
از همه چیز و همه کس گذشتم
برای اینکه
عاشقتم
عاشقانه دوستت دارم

 

............................................

شبی پرسیدمش بابی قراری         که غیرازمن کسی رادوست داری

 

دوچشمش ازخجالت افتاد پایین           میان اشکهایش گفت اری

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط حیران |

عاشق

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:57 توسط حیران |

درد دل.............!

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

 

شگفتا!هر چه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود

زمزمه ی ناشناسی از دوردست های  درونم  نزدیک تر می آید.

هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد

سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد

و هرچه رنگ ها می میرند یک "نمی دانم که" در من رنگ می گیرد

و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی درمن آشناتر می روید

 

 

چه سخت است توانستن در ندانستن !

رهایی برای آنکه آشیانی ندارد،

آزادی برای آنکه نمیداند چگونه باشد کشنده است!

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند چه اختیار کند شکنجه آور است.

 

 

این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

و اضطراب نجات از رهایی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:38 توسط حیران |

قلب

دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:2 توسط حیران |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باش

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:38 توسط حیران |

درباره وبلاگ


سخن از پیچ پیچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در ان اشیای بیهوده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر باور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا...به چمنزار بزرگ
و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم

نويسندگان

حیران
حیران حيران

من در یاهو

آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان

.:: رشیدا ::.

دل نوشته هاي من
ياتويا هيچكس ديگه

لينك هاي روزانه

آمار وبلاگ

لینک های مفید


باهمکاری

.:: رشیدا ::.